سلام !

فردا عیده ، امشب هم چهارشنبه سوری !

هم امشب بهتون خوش بگذره هم عیدتون مبارک باشه !

سرسفره هفت سین منم دعا کنین ! :* ;)



تاريخ : سه شنبه 1391/12/29 | 17:12 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
حالا هم که انقدر خاطره داریم من حوصله ندارم آپ کنم! :دی



تاريخ : یکشنبه 1391/11/01 | 17:54 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
چرا دیگه ما خاطره درست نمی کنیم؟

الان من چی آپ کنم؟!کی جوابگو هس؟!!!

مسئولین رسیدگی کنن!!!



تاريخ : یکشنبه 1391/08/21 | 16:28 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
منم آدمم!(مخاطب خاص)



تاريخ : چهارشنبه 1391/06/29 | 15:56 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
بهونه خوبیه واسه آپ کردن...اما یکم ازش گذشته...۸روز از سالگرد دومین سال تاسیس این وب گذشته...

وبلاگ عزیزم...تولدت مبارک!



تاريخ : دوشنبه 1391/04/19 | 16:25 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
تو اون ۲ روزی که واسه امتحان ادبیات بهمون وقت داده بودن من هیچ غلطی نکردم . اگه راستش رو بخواین همچین از نظر روحی و فکری مساعد نبودم . فقط شبه آخر ، ساعت ۱۲ اینا یه نگاهی به شعر حفظی ها کردم و یه نگاهی هم به تاریخ ادبیات . رفتم خوابیدم . ساعت ۱:۳۰ بود . یه پشه بی شعور نذاشت . هی بالا سرم ویز ویز می کرد . همین که پشه ولم کرد من یهو از خواب پریدم و گوشیم و نگاه کردم و دیدم ساعت ۵:۴۵ هس . عینه چی از جام پریدم . آخه من صبحا ساعت ۵:۳۰ بیدار میشم . عینکم رو به چشم زدم و در اتاق رو باز کردم و رفتم تو هال . دیدم مثه همیشه بابام جلو تلویزیون خوابش برده . تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم ساعت رو دیدم . ۳:۴۵ بود . اشتباه خونده بودم ! برگشتم اتاقم . خوابیدم . خوابم نبرد . بلند شدم . به اجداده پشه فحش دادم . کتاب ادبیاتم رو برداشتم و هی ورق زدم تا اینکه ساعت ۵:۳۰ شد . بابام بلند شد که واسم صبحونه درست کنه . و من هی وراجی می کردم که از استرسم کم شه . به اصراره بابا فقط پنیر های لقمه ام رو خوردم و رفتم حاضر شدم . یه ربع دمه در بودم که سرویسم اومد . عقب پیشه مریم نشستم و دفتر خاطراتش رو دادم و محکم بغلش کردم . راننده سرویسمون یه آهنگ گذاشت با صدای بلند . من و مریم مردیم از خنده . خودش هم زیر زیرکی می خندید . درسا سوار شد . صدای آهنگ رو بیشتر کرد و ما ۳ تا عقبه ماشین دست می زدیم و می خندیدیم و می رقصیدیم . گلشید سوار شد . خواب بود . می خندید . چه آهنگ های خزی بود . اما خیلی حال کردیم . رسیدیم دمه مدرسه اما نمی خواستیم پیاده شیم . راننده مون گفت بریم تور ولنجک گردی؟! ماهم با جیغ و هورا قبول کردیم . می رقصیدیم و می چرخیدیم . تو خیابون هر کی مارو می دید به عقلمون شک می کرد . ساعت ۷ پیاده شدیم . خیلی حالمون خوب بود . کفه دستامون سرخ شده بود . مریم من و درسا رو برد حیاط دبستان و چند تا عکس باهم گرفتیم . یه لحظه دلم واسه سرویسمون تنگ شد . دیگه هیچ وقت پیشه هم نخواهیم بود !

***

اومدم پایین . خیلی بد ندادم . اما خیلی خوب هم نبود!یه خورده که گذشت رفتیم -۱ . ساینا اینا بهمون کادو دادن!خیلی قشنگ بودن . خیییلییی!

ساعت ۱۰ شد . تموم! همه چی تموم شد!یه حاله بدی داشتم(دارم!)...هنوز هم باورم نمیشه!بقل کردم...دوست داشتم وقت وایسته...!رفتیم...من و گلی و درسی و مریم و نازی و پری!چه جلف بازیایی که در نیاوردیم . تو مینی بوس . تو اتوبوس ها . اون موقع که نوشابه از دست گلی افتاد و نازی جیغ زد عااالی بود . ما پخشه زمین بودیم . ۲ ساعت و خورده ای هی راه رفتیم و سوار اتوبوس شدیم تا رسیدیم خونه گلی اینا . یعنی جنازه بودیم . یه خورده که گذشت و لباسامون رو عوض کردیم ، من شدم دوماد ، پری شد خواهرم ، درسی شد مادرم ، مریم شد عروس ، گلی شد مامان عروس ، نازی شد خواهر عروس . ما اومدیم خواستگاری .  عااالی بود . تازه حلقه هم داشتیم!

بعد از این دیوونه بازیا رفتیم که ناهار درست کنیم . همه رفتن تو آشپزخونه الا من!آهنگ گذاشته بودم و می رقصیدم . بعد درسی و مریم اومدن من و آرایش کردن . به قوله نازی شبیه عروسک ژاپنی ها شده بودم . با همین ریخت با پری رفتیم نون بگیریم . برگشتیم خونه و من باز اومدم رقصیدم و بقیه داشتن غذا درست می کردن . بعد من اومدم میز رو چیدم . نصفه ناگت ها که سوخته بود . پاستا هم یخ بود! اما اونایی که مامانه گلی درست کرده بود خوشمزه بود!

بعد از غذا یکم غیبت کردیم بعد دیدیم مریم و پردیس هیچی نمی گن بعد دیدیدم که خوششون نمیاد . دیدیم دوست دارن مردم رو اسکول کنیم . کردیم . بعد رفتیم اتاق . من داشتم می خوابیدم کم کم . گلی و درسی و نازی هم داشتن فیس بوک می دیدن ، مریم و پری هم درگیره یکی بودن که گلی روش غیرت داشت!بعد رفتیم بلف بازی کردیم . خیلی خوب بود!بعدش نشستیم چیزای ترسناک گفتیم . عینه بید می لرزیدیم . بعد بلند شدیم بریم بیرون . اما مریم گلی رفت و با ما نیومد!

مو صاف کردیم و آرایش کردیم و مانتو و شال سرمون کردیم و به سمت "سرزمین عجایب" روانه شدیم . ۵تایی عقب نشستیم و عکس گرفتیم .

***

رفتیم ماشین کوبنده سوار شدیم . بعد رنجر . البته من و پری سوار نشدیم چون همین جوریش حالمون خوب نبود . من و پری رفتیم تخته هوا . اول پری من و برد بعد من پری رو . بعد من و پری رفتیم عکس گرفتیم . بعد با بقیه رفتیم یه کم بازی کردیم و دیگه داشتیم می مردیم . هر چقدر مامان و بابای گلی(خیلی مهربون و ماهن!)اصرار کردن ما گفتیم اشتها نداریم و اینا . خلاصه اینکه دوباره ۵ تایی نشستیم و تنها کسی که انرژی داشت گلی بود . هی بندری می رفت ، پری هم می رفت بعد من له می شدم . گلی خیلی اصرار داشت که نذاره درسی بخوابه و موفق شد تقریبا . رسیدیم خونه گلی اینا و من به سرعت رفتم و وسایلم رو جمع کردم و سوار ماشین پدر شدم و از دوستان جدا شدم!


¤ خیلی روزه خوبی بود .

¤ جایه غزل و پگاه واقعا خالی بود .



تاريخ : شنبه 1391/03/27 | 1:7 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
وارد می شوم . با دقت به اطراف نگاه می کنم . کسی را نمی بینم . با مادرم کمی قدم می زنم . کمی آن طرف تر دختری را می بینم با مانتو و شال مشکی که قیافه اش برایم آشناس . نزدیک که می شود می فهمم ساینا ست . سلام می کنیم . مادرم می رود و یادآوری می کند که حواسم به موبایلم باشد . من و ساینا دست در دست هم کمی قدم می زنیم و من دارم برایش تعریف می کنم که پردیس تازه از خانه راه افتاده و شهرزاد هم همین طور . به بالا نگاه می کنم و خشکم می زند . شهرزاد در طبقه بالا ایستاده و به ما می خندد . ساینا از اینکه من لال شدم تعجب می کند و مرا سوال پیچ می کند . من همان طور که به بالا خیره شدم می گویم شهرزاد . و با دست نشانش می دهم . ساینا می خندد و من هم . می گوید تازه اط خانه راه افتاده ؟! و من قسم می خورم که شهرزاد همین را به من گفت . شهرزاد از پله برقی پایین می آید و همدیگر را بغل می کنیم . کمی راه می رویم و بعد تصمیم می گیریم که به سرزمین عجایب رفته و منتظر بچه ها شویم .

بعد از کمی بازی کردن پردیس به موبایل من زنگ می زند و از مکان ما می پرسد سپس گوشی را قطع کرده و بعد از چند دقیقه پیشه ما می آید . چند دقیقه بعد از آمدنه پردیس هم نازگل می آید و حالا جمعمان جمع است و جایه تک تک کسانی که نیامده اند خالی ست . نازی می گوید که درسای گفته است می آید و ما خیلی شاد می شویم .

کمی بازی می کنیم و سپس به سمت "ماشین کوبنده" می رویم . من یاده آن دفعه می افتم و یک هفته کمر دردم اما با این حال سوار می شوم . سوار ماشین ها می شویم و یک عالمه به هم می کوبیم و می خندیم . به سمت رنجر می رویم . ابتدا من و پردیس باهم سوار می شویم . کفش ها را در آورده و عینک هایمان را آن مرد زبان نفهم از چشم هایمان برداشته ، رویه صندلی نشسته و کمربند ها را بسته و بازی را شروع می کنیم . من در تمام مدت چشم هایم را بسته نگه می دارم و از اعماق وجودم فریاد می زنم . آن لحظه ای که من فکر کردم انگشت پردیس رویه دکمه قرمز گیر کرده و ما ۶۰ دور دوره خودمان چرخیدیم بدترین زمانش بود . (بعدا فهمیدم که کاره پری نبوده و دستگاه مشکل داشته!) بعد از ما نازی و شهرزاد سوار شدند و شهرزاد هم از جیغ کم نگذاشت . در آخر هم ساینا با نازی سوار شد . ساینا هم در تمام مدت چشم هارا بسته بود و جیغ می زد . و نازی با اینکه دوبار سوار شده بود فقط می خندید و به درخواست ما چندباری یک جیغکی زد که ریا نشود!

از رنجر به سمت کافی شاپ رفتیم و بستنی سفارش دادیم و خندیدیم و خوردیم و سپس من و ساینا به سمت دستشویی رفته تا قیافه هایمان را درست کنیم . چند دقیقه ای طول کشید و برگشتیم و فهمیدیم که دو نفر به جمعمان اضافه شدند و بسیار خوش حال شدیم و من از دور چهره درسای را تشخیص دادم و قدم هایم را تند تر کردم و سلامی دادم و خودم را در بغلش انداخته و سپس خارج کردم . آن دیگری هم دختر دایی مادر درسای بود .

هنگامی که صف شلوغ و پر از دختر و پسر ماشین کوبنده را دیدیم تصمیم گرفتیم برای بار دیگر به آنجا رفته و حالی بکنیم . هنگامی که در صف بودیم و می گفتیم و می خندیدیم دیدیم که ریحانه و نسترن آمدند . بسیار شادمان شدیم و آن دو را بغل کردیم و پیشه خود جایی برایشان باز کردیم .

بعد از ماشین کوبنده هم کمی با این دستگاه ها بازی کردیم و دوباره به سمت رنجر روانه شدیم . باز هم من اولین نفر بودم که سوار شدم اما اینبار با شهرزاد . باز هم کلی جلف بازی درآوردم و جیغ زدم و بعد پیاده شدیم و من بسیار حالم بد شد . بعد از ما نازی و ریحانه سوار شدند و اصلا جیغ نزدند و مارا کلی ضایع کردند . بعد هم ساینا و نسترن . بعد هم شهرزاد و درسای . و من در این پایین حالم بد بود و آنهارا که می دیدم بدتر می شدم و در آخر به اصرار شهرزاد و پردیس به گوشه ای رفتیم و من نشستم و بقیه رفتند تا از آن چیز های عجیب و قریب(غریب؟!) سوار شوند(اسمش یادم نیست) . خلاصه آنکه من چند دقیقه ای نشسته بودم و بقیه را در حال بازی تماشا کردم تا کمی حالم بهتر شد .

بعد از آن من و شهرزاد رفتیم تا کمی بازی کنیم که بچه هارا گم کردیم اما دوباره پیدا کردیم و بعد به قوله پردیس کمی بازی سبک انجام دادیم و یک عالمه کارت و عروسک کوچک جایزه گرفتیم و در همین لحظه درسای از ما جدا شد و رفت و ما غصه خوردیم و مجبور شدم بدونه حضور او برویم و شام بخوریم . ۲عدد پیتزا و ۳ عدد سالاد و ۵ عدد سیب زمینی را برای ۷ نفر آدم سفارش دادیم و آمدیم نشستیم و غذا نخوردیم و هی برایه نازگل سوال پیش می آمد که آیا ما سیب زمینی را دوست نداریم؟!که نمی خوریم . خلاصه آنکه همه نوشابه هایشان را تا ته خوردند اما از غذا ها چیزه زیادی نخوردند . در همین هنگام که نازگل داشت خاطره ای را تعریف می کرد و پسری مو قشنگ آمد سر میزمان و به پسری دیگر اشاره کرد و گفت "ایشون کارتان دارند" و ما همه لال شدیم و نازگل تا جایی که می توانست روسری اش را به خود نزدیک کرد و این طرف را نگاه کرد و خندید . و باز آن پسر مو قشنگ آمد و یادآوری کرد که آن پسر با نازگل کار دارد . و من که خونم به جوش آمده بود با غضب از او پرسیدم چه کاری که او در جواب گفت نمی دانم . و ما بی خیال شدیم و به حرف هایمان ادامه دادیم که ناگهان خودطرف آمد و رو به نازگل کرد و گفت "میشه یه لحظه بیاین؟"پاسخ نازگل منفی بود اما پسرک اصرار کرد و نازگل همان جواب را داد و پسر باز اصرار کرد و اینبار من از پررویی پسرک خونم به جوش آمد و با غضب در چشم هایش نگاه کردم و یک چیزی گفتم که الان دقیق یادم نیست اما همان باعث شد که پسر میز مارا رها کند و برود .

خلاصه آنکه بعد از صرف شام یکی یکی به سمت خانه هایمان روانه شدیم و آن پنجشنبه شب به نظر من یکی از بهترین شب های عمرم بود و هیچ وقت آن شب را فراموش نمی کنم !


¤ چقدر خردی دیدیم ۵شنبه!

¤ دارم از کمر درد می میرم!

¤ یه بار گفتم بازم میگم ... واقعا جایه همه کسایی که نیومده بودن خیلی خالی بود!



تاريخ : شنبه 1391/03/13 | 11:29 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
در کلاس رو باز می کنم . مثله اکثر اوقات اولین نفرم . کیفم رو رویه یه میزی پرت می کنم . کتاب شیمی رو برمیدارم . پنجره رو باز می کنم و می شینم لبه پنجره . باده خنک و لذت بخشی به صورتم می خوره . ثمین ناز و آنیتا اون پایین دارن تاب بازی می کنن و جیغ می زنن . کتاب شیمی رو باز می کنم و شروع به خوندن می کنم . یه صفحه که می خونم می بینم تابا خالین . صدای آنیتا و ثمین ناز از تو راهرو میاد . دوباره به پایین نگاه می کنم . ساینا و هلیا و مبینا به سمت تابا حمله می کنن . هلیا و مبینا می شینن رو تاب و ساینا رو زمین . داد می زنم ساینا . نمی شنوه . دوباره . باز هم نمی شنوه . اینبار آنیتا هم با من داد می زنه . می شنوه . بالا رو می بینه . دست تکون میدم . دست تکون میده .

*   *   *

تو اتوبوس نشستیم . بهترین اتوبوسه چون گروهه ما و گلسااینا و ملیکا اینا هستن . یه عالمه آهنگ می خونیم تا اینکه می رسیم سینما . پیاده میشیم . میریم بالا . میریم تو سالن . ته سالن می شینیم و فیلمو می بینیم . اولش قابله تحمله تقریبا . یه خورده که می گذره من و نازی میریم بیرون . یه سری خرت و پرت می گیریم . بر می گردیم . "من میرم ماله رستااینا رو بدم بهشون" ... "می دونی کجا نشستن؟!وسط نشسته باشن" ... "آره می دونم . نه سر نشستن" . من از پله ها بالا میرم و نازی میره که آبنبات رو بده . میاد . می شینیم . چند دیقه بعد شهرزاد و سایه میان . "ما الان 12 تا آبنبات داریم...واسه شما خریده بودیم" . می خندیم . میرن . فیلم هر لحظه که ازش می گذره غیر قابل تحمل تر میشه .2نفر چند ردیف جلوتر از ما میرن رو زمین میشینن . "نازی...اونا رستا و شهرزادن؟!" ... "آره ."... "بریم پیششون؟!"...."بریم ." من و نازی و درسی میرم میشینیم رو زمین پیشه اونا . حالشون بده . به خاطره فیلم برداری افتضاحه این فیلم مذخرف . رستا و نازی باهم می حرفن و من و شهرزاد هم باهم . یادم میفته که از شنبه دیگه نمی بینمش . یه جوری میشم . حالم بد میشه .

فیلم تموم میشه . دارم از سردرد می میرم . از سالن میریم بیرون . میریم دمه خیابون وایمیسیم و منتظر اتوبوس می مونیم . میاد . سوار میشیم . همه اولن به جز ما . ساینا اینا هم هستن . همه باهم عکس می گیریم . حرف می زنیم . می رسیم . خدافظی می کنیم و میریم خونه .

*   *   *

برق اتاقم روشن میشه . از خواب می پرم . پتو رو روسرم می کشم تا سردرد نگیرم . خاموش میشه . تو عالم خواب و بیداری صدای مامان و بابا و عرفان رو می شنوم . دارم خفه میشم . پتو رو کنار می زنم . صدای مامان رو می شنوم "غزل تو هنوز خوابی؟!" ... جواب نمیدم . انگار صدا ندارم . یادم رفته چه جوری صحبت می کردم . ساعت رو می بینم .10:55 . احساس می کنم دارم می پزم . ذوب می شم . سرم داره منفجر میشه . مامانم میاد تو . تمامه توانم رو جمع می کنم و با صدایی که به زور شنیده میشه میگم تب دارم . مامانم نزدیک میاد . دستش رو می ذاره رو پیشونیم . انگار یه تیکه یخ گذاشتن رو صورتم . به عمقه فاجعه پی می بره . بابام رو صدا می کنه . میاد . با چراغ قوه . گلوم رو بررسی می کنه . میره . میاد با یه لیوان آب و قرص . می خورم . نباید بخوابم . اما توانایی نشستن ندارم . اتاق دوره سرم می چرخه . صدای عرفان تو گوشم می پیچه و حالم رو بدتر می کنه . موبایلم رو روشن می کنم . نیم ساعت در حال مرگ می گذره . مامانم سوپ میاره .می خورم . حالم بهتر شده . بابام میگه فردا نرو . یخ می کنم . سریع و با اعتراض میگم نه . میگه باید استراحت کنی . "میرم نمازخونه استراحت می کنم" . چیزی نمیگه . خیالم راحت میشه . قرصا اثر کردن . سر درد و سر گیجه و تبم بر طرف شده .


پ . ن : دوسش ندارم . اما می خواستم یه چیزی آپ کنم !



تاريخ : پنجشنبه 1391/02/21 | 1:45 | نویسنده : غزل خانومی!!! |

آدم ها لالت می کنند ؛
بعد هی می پرسند : چرا حرف نمی زنی ؟!
این خنده دار ترین نمایشنامه ی دنیاست ...


علاقه ای نداشتم که آپ کنم ... چون حرفی ندارم ... چون خاطره ها ...! خاطره هامون رو یه جایه دیگه ثبت می کنم . اما به خاطره احترام گذاشتن به حرفه دوتا از دوستام آپ کردم !



تاريخ : دوشنبه 1391/02/18 | 21:9 | نویسنده : غزل خانومی!!! |
*خواستم ببندمش اما دلم نیومد...چون این وب پر از خاطره ست...اما دیگه آپ نمی کنم...اینم آخرین آپه...

*امیدوارم ساله خوبی رو شروع کرده باشین...!



تاريخ : یکشنبه 1391/01/06 | 1:1 | نویسنده : غزل خانومی!!! |